تبليغاتX
نگاه من
آنچه را می بینم، فکریاحس می کنم ومرا می رنجاندیاخشنود می کند می نویسم

سلام بر حسین  (ع)

سلام بر امام زین العابدین (ع)

سلام بر (دیگر )فرزندان حسین

سلام بر یاران همراه حسین

سلام بر ابوالفضل العباس

سلام بر مسلم

سلام بر زینب

سلام بر عاشقان با اخلاص حسین

و سلام بر عشق بی مانند حسین  

در این شبها و روزها برای عاشق شدنمان  دعا کنیم

نوشته شده توسط نجم در ساعت 19:29 | لینک  | 

سپاس مخصوص خداوندی است که ما را از پیروان ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام قرار داد

عید غدیر مبارک

نوشته شده توسط نجم در ساعت 15:25 | لینک  | 

به این خواهر هم میهن هم تبریک می گویم

امیدوارم ایشان و همکارانشان هم موفق باشند

نوشته شده توسط نجم در ساعت 11:47 | لینک 

به ایشان هم تبریک می گویم و برایشان آرزوی توفیق دارم

نوشته شده توسط نجم در ساعت 11:45 | لینک 

به این خواهر هموطن تبریک می گویم .

فکر می کنم حضور خانمها در این عرصه های نو ، باعث می شود محیط اجتماعی مناسب تری ایجاد شود. چون اولا خانمها با حوصله تر هستند و ثانیا مسافران ناگزیرند بیش از پیش آداب اجتماعی را مراعات نمایند.  

نوشته شده توسط نجم در ساعت 11:26 | لینک 

امروز صبح طبق معمول سوار تاکسی شدم. بعد از دقایقی دو مسافر جوان ، یکی مرد و یکی زن که پشت سرمن نشسته بودند پیاده شدند.

راننده در حالیکه راه می افتاد و توی آیینه به عقب نگاه می کرد بدون مقدمه گفت : از هم جدا شدند. هرکدوم رفتند به سی خودشون.  

با کنجکاوی پرسیدم : کی ؟  گفت :" زن وشوهر بودند . می رفتند سر کار . اینجا پیاده شدند. یکی از اونور رفت یکی از اینور. لابد تا شب هم همدیگر را نمی بینند.  بچه شان هم توی خونه پیش مادر بزرگشه.  اونا رو تا شب نمی بینه. شب هم که می رسند خسته هستند و حوصله بچه ندارند. شاید بچه هم خوابیده باشه.

سکوت کردم. تا بفمم منظورش چیه. ادامه داد :" خانواده ها پاره پاره شده. بچه ها اینجوری بزرگ می شن. زنها و شوهر ها اینطوری برای نون دراوردن می دوند . اخرشم معلوم نیست چه بچه هایی پرورش بدن.  اونوقت می گیم اراذل و اوباش چرا زیاد شده.

اقای میان سال و جا افتاده دیگری که عقب نشسته بود گفت : "نتیجه اش می شه همین که امروز در جامعه می بینیم.  کم شدن عاطفه ها.  کم شدن انس و  الفت و  ارتباط آدمها. افزایش بیماری های روانی و قلبی .

تنهایی ادمها  و .....

وسط حرفشون بود که ناچار بودم پیاده بشم.

اگه می تونستم ساعتها می نشستم و در بحثشون شرکت می کردم.

واقعا داریم به کجا می رویم؟

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 15:19 | لینک 

این نوجوان معصوم ، الان ، یعنی ساعت 1030 صبح روز شنبه ۵ آ بان ۱۳۸۶ باید سر کلاس درس باشه!

نوشته شده توسط نجم در ساعت 14:22 | لینک  | 

۱۳۷۲/۶/۷ -  دختر زیبایی بود . چهره معصوم و پاکی داشت . ساعتی پیش جلوی باجه تلفن دیدمش. به شیشه باجه زد و به خانمی که داخل باجه بود گفت : لللطفا ززززودتتر " .

 فهمیدم لکنت زبان داره.  با شرم و حیای خاصی به خانم چادری  که کنار ما ایستاده و منتظر نوبت بود گفت : "وقتی می خوام تلفن بزنم باید سه چهار بار زنگ بزنم ...."

وقتی نوبتنش شد رفت داخل باجه. شماره گرفت و شروع کرد به صحبت کردن. هنوز چند لحظه نشده بود که یک نفر از راه رسیدو با اینکه نوبتش نبود ، زد به شیشه و گفت : "یالا خانوم. کار فوری داریم. "

هیجان زده تلفن را قطع کرد و از باجه اومد بیرون .  خانم چادری رفت توی باجه. دخترک آهسته به من گفت : "وقتی تلفن می زنم ..... برام سخته...." تعجب کردم که چرا این حرف را به من می زنه . به خودم گفتم شاید بخاطر موهای جو گندمی ام باشه. منو مثل برادر بزرگترش به حساب آورده .

قبلا فرزند یکی از همسایه هام و یک همکارم  همین مشکل را داشه اند. در این مورد تجربه داشتم . با لحنی آرام ، با عطوفت و طوری که فکر نکنه قصد ترحم دارم گفتم : "طبیعیه .... با تمرین برطرف می شه ."  انگار راحت تر شد . اضافه کرد : " به دکتر ... مراجعه کردیم. گفته ... نامه بنویس ، کتاب بخون، ...."

گفتم : "من هم همسایه و دوستی دارم. همین مشکل را داشت با تمرین کم شد ."   گفت:" دکتر ... همینو می گه."  یک لحظه به چهره اش نگاه کردم. قطره اشکی در گوشه چشمش برق می زد. انگار بغش گلوشو گرفته بود.  سعی می کرد پنهانش کنه. با اینجال عقده ای در دل داشت که وادارش می کرد حرف بزنه.

گفت : ...."مردم  مسخرم می کنن.  .... چند روز پیش می خواستم تلفن بزنم چند پسر مسخره ام کردند. .... یکی می گفت ... با اون حرف نزن نمی تونه جوابتو بده.و... مظلومانه گفت :.... تحملم تموم شده.... "

بنده خدا نمی دونست من هم تحمل شنیدن غمشو  ندارم. در دل خودم گفتم : خدایا چرا من با این روحیه، با این مسایل برخورد می کنم؟ چرا این دختر معصوم بین همه این آدم حرفشو به من زد ؟ وظیفه ام چیه؟ باید به او دلداری بدهم؟ باید بی توجهی کنم؟ یا اینکه تا گریه ام نگرفته بذارم برم؟

بعد از یک سکوت کوتاه با لحنی جدی گفتم :" خونسردی و اعتماد به نفس را به خودتون تلفین کنید. جواب دیگران را ندید. بگذارید هرچه دلشون می خواد بگن. با اخم و روی گرداندن مانع بشید. کلمات را دونه دونه و شمرده بگویید. ........

گفت :"وقتی بچه بودم برادرم مرا زد . غده اشکی ام پاره شد و ترسیدم و اینطوری شدم. ....

دوباره به داخل باجه رفت و شروع به تلفن زدن کرد. تازه حرف زدن را شروع کرده بود که خانمی از راه نرسیده به او خطاب کرد  که : "عجله کنین" !!!! دخترک حرفشو قطع کرد و گریه کنان از باجه اومد بیرون و به اونطرف خیابون داخل یک کوجه که احتمالا خونشون توی اون  بود رفت. هنگام خروج از باجه نگاهی به من کرد . نگاهی که تشریح ان در قدرت من نیست. پر از استمداد و اعتماد و حسرت بود. 

مثل نگاه دختری به پدر یا برادرش که می تواند محرم اسرار او باشد و به او اطمینان و اعتماد به نفس بدهد.

از ته دل براش دعا کردم.

ان شب بخاطر معصومیت این دخترک خیلی اشک ریختم.

نوشته شده توسط نجم در ساعت 22:35 | لینک  | 

این شبها رحمت دوست جاری است

مانند رود

مانند باران

اگر دلت لرزید ..... بغضت در گلو ترکید .... به یاد بیاور که کسی و کسانی محتاج دعایند

التماس دعا  

نوشته شده توسط نجم در ساعت 23:42 | لینک  | 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت             خواندنش با نام غفار الذنوب

     عشق یعنی جشمها اندر رکوع            شرمگین از نام  ستار العیوب

عشق یعنی سرسجود ودل سجود            ذکر یا رب یا رب از عمق وجود

                              ماه استغفار و دعا مبارک

نوشته شده توسط نجم در ساعت 19:46 | لینک  |