تبليغاتX
نگاه من
آنچه را می بینم، فکریاحس می کنم ومرا می رنجاندیاخشنود می کند می نویسم

عشق یعنی اشک توبه در قنوت             خواندنش با نام غفار الذنوب

     عشق یعنی جشمها اندر رکوع            شرمگین از نام  ستار العیوب

عشق یعنی سرسجود ودل سجود            ذکر یا رب یا رب از عمق وجود

                              ماه استغفار و دعا مبارک

نوشته شده توسط نجم در ساعت 19:46 | لینک  | 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 3:14 | لینک  | 

۷/۶/۱۳۷۲

ساعت ۱۰۳۰ صبح - پارک نزدیک کتابخونه

    روی نیمکت روبروی من جوانی ژنده پوش نشسته . لحظاتی پیش از کنارم گذشت. توجهم که به او جلب شد  دیگه نتونستم به درس خوندنم ادامه بدم. چند روزه که دارم حسابی می خونم تا برای امتحانات آخر ترم آماده بشم.

     پیدا بود خیلی گرسنه است و مدتها است چیزی نخورده.  کیسه پلاستیکی کوچکی را که حدود نیم کیلو شیرینی خشک شده داخلش بود درآورد و با هیجان شروع به خوردن کرد. همین که تعدادی از آنها را در دهانش گذاشت آرام شد. مثل آب خنکی که روی آتش بریزند. نشانه یک لذت بی سابقه توی چهره اش پیدا شد. خیلی واضح می شد اینو  توی صورتش دید.

هرچی تلاش کردم نفهمه از زیر عینک و از پشت کتاب دارم نگاهش می کنم نشد. . . . . به طرفم اومد و به من هم تعارف کرد...... به پاس صفای باور کردنی او ، یکی برداشتم.  باهام احساس راحتی کرد. نگاهی به کتاب و قلم و یادداشتم انداخت. گفت "برام یه نامه بنویس . یه هفتس از لرستان اومدم کارگری. " 

می خواست به پدر و مادر و خواهر و بقیه خانواده اش ،  به تک تکشون سلام برسونه و انها را از نگرانی در بیاره و بهشون بگه تا یه ماه دیگه برمی گرده تا براشون پول ببره.

یک برگ کاغذ برداشتم و هرچی گفت براش نوشتم. عین کلمات خودش. صادقانه و بی ریا : "سلام ننه ،  خوبین، منم خوبم، سلام بابا ، خوبین؟ سلامتین؟ منم شکر خدا خوبم. به دعای شما کار دست گرفتم . روزی ۸۰۰ تومن میدن یه ساختمونه . صابکار آدم خوبیه. مهربونه. اوس ممدم خوبه. بنا است. ادم با خداییه . حبیب هم همشهریه. دو ساله اومده . مهدیه را سلام می رسانم. حمیده را سلام می رسانم. خاله کبری را سلام می رسانم. دایی ، عمو ، حاج محمد علی را سلام دارم. هجده روز دیگه یه هفته کار تعطیله . میام دست بوس. دعاتون از یاد نره . خدا حافظ . "

همین . نوشتم و بهش دادم .خیلی خوشحال شد و تشکر کرد. انگار همین که نوشته شد اونها فهمیدند و خبردار شدند. ازم راهنمایی خواست که چطوری بفرسته . بهش گفتم اماده که شد بیندازش توی صندوق های پست . یکیشم اون طرف خیابون هست. دو سه روزه می رسه به دستشون.

اگه جلوشو نگرفته بودم نامه را همونجوری بدون پاکت و نشانی و تمبر توی جعبه پست انداخته بود.

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 4:21 | لینک  | 

روی صندلی عقب خودرویی که کنار پارک  توقف کرده  ، یک کودک معلول سرشو به شیشه گذاشته و نشسته .

به نظر نمیاد بیشتر از 8یا9 سال داشته باشه .

با نگاه نامتعادل که از کنترلش خارجه این طرف و اونطرف را ورنداز می کنه .

وقتی چیزی توجهش را جلب می کنه ، کمی نکاهشو روی اون نگه می داره اما چون عضلات سر و صورتش

باهاش همراهی نمی کنند و تسلط و کنترلی روی آنها  نداره دوباره از اون چیز دور می شه ولی بازهم برمی گرده و بهش نگاه می کنه.

آب از لب و دهانش سرازیره و نمیتونه جلوشو بگیره .

درهای ماشین بسته و شیشه ها هم جز یکی که نیمه باز است ،  کاملا بالا است.

خانواده اش  کمی آنطرف تر زیراندازی روی چمنها پهن کرده و نشسته اند.

به نظر میاد مادرو پدر و مادربزرگ و دو خواهرش باشند.

گاهی به او نگاه می کنند. او هم با حرکات صورتش عکس العمل نشون می ده و سعی می کنه باهاشون ارتباط برقرارکنه.  می خواد به اونها بگه منم هم باهاتون همراه هستم. باهم اومدیم پیک نیک.

می بینم هروقت بهش نگاه می کنند با حرکتهای خودش واکنش نشون می ده . مثل اینکه می خواد خوشحالی خودشو از اینکه با آنها است نشون بده .  چیزی شبیه لبخند هم انگار می خواد روی لباش نقش ببنده .

هروقت هم سرشون گرم خودشونه  و نگاهش نمی کنند ساکت می شینه و فقط بهشون نگاه می کنه.

چهره رنگ پریده و خسته خانواده از رنج  زیادی حکایت می کنه  که بخاطر او کشیده اند.

هیچکدام حسی در نگاه یا لبخندی برلب ندارند. انگار دارند وقتشونو توی چمنها تلف می کنند و هیچ لذتی نمی برند.

گویا باورش ندارند و  تصورش رو هم نمی کنند  که بتونه چیزی را درک کنه

دلم می خواست برم بهشون بگم اون همه جیز را می فهمه . فقط جسم معلولش با روح سالمش همراهی نداره. 

یا برم به خودش بگم که من باورش می کنم.

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 19:19 | لینک  | 

یه دوست عزیز که خیلی شبیه به هم فکر می کنیم مطلب قبلی را خونده بود  امشب با نوشته اش و توصیف صحنه هایی که دیده اثر خاصی روی من کذاشت و راستش  باعث شد یادداشتهای قبلی ام را مرور کنم و نتونستم بخوابم .

نه اینکه تقصیر اونه. نه اصلا. در واقع منو متوجه یک یادداشت قدیمیم کرد و ازش ممنونم.

این یادداشت من مربوط به سال ۱۳۷۲ است. می دونین معنیش چیه؟ یعنی که انگار این صحنه  ها تو شهر ما تمومی ندارند و روز به روز هم بنا دارند بیشتر بشند :

۳/۳/۱۳۷۲

دخترک کوچولو ، چادر مشکی و معصوم ، همینکه از تاکسی پیاده شدم به طرفم اومد. اصرار کرد و بعد هم قسمم داد که تنها بسته باقی مونده آدامسشو بخرم.

نتونستم مقاومت کنم. وقتی پولی به او دادم به وجد اومد .  مثل اینکه توی جشن تولدش یه عروسک هدیه گرفته باشه.

نگاه معصومانه و دهاتیشو به من انداخت. لبخند توام با شرم  بر چهره غبار گرفته و بی رنگش نشست و دوید و رفت پیش مادرش که  آن طرف خیابون نشسته بود  و روی خودشون به سختی با چادرش پوشونده بود.  کنار او نشست و شادمان پول را به او داد.

نتونستم به راهم ادامه بدم. پاهام سست شد. اونطرف خیابون یه گوشه ایستادم و از دور نگاهشون کردم.

با سکوت به صورت و  دستای مامانش که داشت پولو  می شمرد تا توی کیفش بذاره ،  نگاه می کرد. انگار می خواست رضایت مامانشو ببینه. یا می خواست بگه : مامان ! من تونستم. ببین . اینم پولش . 

لبخند خسته مامانشو که دید راضی شد.

خدایا این چه حکایتیه؟ قربون عظمتت. دختر من هم تقریبا در همین سن هست ؟  توی خونه داره نقاشی می کشه؟ کنار مادرش . منم دارم می رم خونه . می دونم وقتی برسم خونه نقاشیشو نشونم میده و میگه بابا بیین . من تونستم.

چرا اینهمه فاصله و فرق باید باشه . بین این دو تا بچه .

این یکی باید گوشه خیابون توانایی خودشون با فروختن ادامس به مادرش ثابت کنه و افتخارش این باشه که کمک خرج مادرش شده و....

این بچه باید الان توی آغوش مادرش نوازش بشه. باید به کودکستان بره و برای مدرسه آماده بشه.

بغض گلومو گرفت. تا به خونه برسم تو تاریکی خیابونمون کلی گریه کردم . خدا را شکر که خلوت بود و تاریک. دعا می کردم کسی از همسایه ها منو با اون حال نبینه.

تا به خونه رسیدم ، خودمو جمع و جور کردم.

حدسم درست بود. دخترم دوید وبه استقبالم اومد و گفت ببین بابا ! تونستم نقاشی کنم.

به سختی صورت یه دختر بچه را کشیده بود با لپ های سرخ دهاتی و موهایی که دو طرفش بسته بود.

شبیه همون دختربچه ادامس فروش بود. با این فرق که لپ های اون که من دیدم از بی رمقی و اندوه ، سرخی نداشت .

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 2:21 | لینک  | 

یک گلدان که توش یگ شاخه گل کاشته ، توی دستای پینه بستشه

گلدون را برای فروش کنار  ماشین من که توی پمپ بنزین منتظر نوبت بودم  اورده  بود .

نگاهی  به چهره چروکیده اش کردم. رنج سالیان درازی را توی خطوط چهرش میشد دید.  

لباس ژولیدش حکایت از تنگدستی شدیدش داره

نگاهش و کارش خیلی صادقانه نشون می ده

حتی یک کلمه حرف نزد .

لبخند شیرینی بر لب داشت و دایم خاک دور گلدونو مرتب می کرد

به کالایی که عرضه کرده نیازی ندارم ولی نمی تونم بهش جواب منفی بدم. . . . . 

ماشین پشت سرم بوق زد و قبل از اینکه من تصمیم بگیرم که چه کار کنم او را به طرف خودش کشید.

اشک توی چشمام حلقه زده بود نتونستم توی آیینه ببینم که بالاخره تونست گلدونشو بفروشه یا نه.

 پیاده شدم ، به اطرافم چشم انداختم. اثری ازش نبود.

با خودم گفتم کاش گلدونشو خریده بودم

نوشته شده توسط نجم در ساعت 22:19 | لینک  | 

عيدتون مبارک 


 امشب تو خيابونهای شهرمون غلغله بود 

 مردم، شاد و عاشق ، به شوق انتظار یوسف زهرا ، به اشتیاق مهر و عدالت مهدی فاطمه لبخند بر لب داشتند.

ترافيک خیلی سنگین بود.   مردم از خونه ها زده بودند بيرون  و توی خیابونهای اصلی و فرعی و توی کوچه پس کوچه ها ، دستشون  پر از شیرینی و شربت و نقل و شکلات بود که به عابران و مسافران خودرو ها تعارف می کردند.

آتش بازي زيبا هم در چند نقطه جریان داشت که گرچه خیلی کم دامنه و کوتاه بود ولی نشون می داد مسئولان شهر هم می خواهند با مردم شادی کنند.

 خلاصش اینکه شهرمون حسابي شنگول بود 

دوربین همراهم نبود فقط تونستم با موبایلم یک عکس از آتش بازی بگیرم

نمی دونم می تونید ببینید یا نه . امیدوارم بتونید


 برای تعجیل ظهور آقا دعا کنیم

نوشته شده توسط نجم در ساعت 22:58 | لینک  | 

السلام علیک یا حجه الله

دوستان !

بیایید امشب با همدیگه دوتا دعا بکنیم :

۱- آقامون زودتر ظهور کنه .

۲- ما هم در خدمتش و جزء یارانش باشیم .

یاعلی

نوشته شده توسط نجم در ساعت 22:24 | لینک  | 

یکی از دوستان که لطف کرده و به وبلاگ من سرزده نوشته که :

یه جایی خونده بودم مشکلات این دنیا جواب کارای بد خودمونه.......
 
این جمله این دوست عزیز که ریشه در باورهای عمیق و ریشه ای داره بهانه ای شد تا یک چیزی را که از پدر عزیز و بزرگوارم یاد گرفته ام براتون بنویسم. 

پدرم  همیشه میگه : "باباجان ! عمل آدم اثر وضعی داره. یعنی مثل زمین که حرکت وضعی داره و دوباره نورخورشید یا تاریکی به یک نقطه که الان تاریک یا روشنه می رسه   اثر عمل ادم هم به آدم می رسه.

اثر عمل آدم وجود داره . مهم اینه که ما مهارت و درک دیدنشو داشته باشیم یا نه و طوری محاسبه و عمل کنیم که با نور برخورد کنیم یا با تاریکی . "

من این حرف را و این حساب و کتاب دو دو تا چهار تا قبول دارم.  چون تجربه کرده ام. معتقدم هرچی ادم صاف تر باشه زودتر اثر عملشو می بینه و ان را درک می کنه. اگه کمتر صاف باشه دیرتر می بینه یا درکش نمی کنه.

حتما دیدید که بعضی ها همیشه گرفتارند و دچار مشکل هستند ولی نمی دونند گرفتاری و مشکلشون از کجا ناشی می شه . اسمشو میذارند بد شانسی یا اینجور چیزها !!

من عقیده دارم اثر یک عملی هست که یک موقع انجام داده اند.

می تونیم امتحان کنیم :

۱- نیت خودمونو توی هر کاری خالص کنیم . یعنی برای رضای خدا انجامش بدیم و خدمت به دیگران و برداشتن رنجی و غمی از دل کسی برای رضای خدا.

۲- دنبال این باشیم که هر روز ببینیم چی کار می تونیم بکنیم که توی این مسیر باشیم

۳- برای دیگران بد نخواهیم و ارزوهای خوب خوب بکنیم.

۴- دقت کنیم حقی از کسی به دست ما یا با فکر یا حرف ما ضایع نشه . حق الناس خیلی جبرانش سخت و حتی غیر ممکنه .

می دونید که خدا از حق خودش ممکنه بگذره اما از حق مردم نمی گذره مگر اینکه خودشون راضی بشند.

۵- با همه مهربون و صمیمی باشیم

۶- بدگمان نباشیم و همه چیز را حمل به خوبی کنیم تا عکسش ثابت بشه

۷- عیب و گناه دیگران را بپوشانیم

۸- از شادی و خوشی دیگران شاد بشیم و از غمشون غمگین

۹- رابطمونو با اولیای خدا تقویت کنیم

........ و خیلی چیزهای دیگه از این قبیل

بعدش ببینیم چی میشه. اوکی؟

تازه اگه قبول هم نداشته باشیم از امتحانش ضرر نمی کنیم.  درسته؟

یا علی

نوشته شده توسط نجم در ساعت 13:13 | لینک  | 

معصومیت همکارم که غم بیماری لاعلاج تنها فرزندش را در لابلای سکوت ولبخندش پنهان می کند ، آتشی به دل می زند که مپرس .

نوشته شده توسط نجم در ساعت 8:24 | لینک  | 

فروردین ۱۳۷۲

تیز هوش ، سریع الانتقال ، متین ، خوش بیان ، معصوم و "کم بینا" 

اینها مشخصات دخترک معصومی است که همکار منه و در اتاق مجاور ما کار می کنه.

هفته پیش در لابلای خبرها اطلاعات جدیدی در مورد آخرین دستاوردهای پزشکی برای معالجه افراد "کم بینا" به دست آوردم و بهش گفتم.  ظاهرا خوشحال شد.

قرار شد با پزشک معالجش مشورت کنه اگه بتونه  و برای یک سفر خارج کشور آماده بشه امید زیادی برای معالجه او هست. 

امروز نتیجه را ازش پرسیدم . کمی طفره رفت که زیاد راجع به موضوع حرف نزنه . تعجب کردم بعد از اصرار من سر درد دلش باز شد.  تازه فهمیدم خواهر او هم به همین مشکل دچار است. 

به من گفت به مادرم نگفتم . نمی خوام این خبر را بشنوه.  چون اگر درست باشه توانایی این که هر دوتای  ما را معالجه کنه نداره و اگه من اصرار کنم خواهرم را برای معالجه بفرستند قبول نمی کنه. اگر هم درست نباشه دوباره ناامید می شه.

اضافه کرد : مادرم بعد از عمری که غصه ما دو تا را بر دل داره ، الان دیگه با این مشکل کنار اومده و نمی خوام امید کاذب پیدا کنه و بعد هم دوباره نا امید بشه و داغ دلش تازه بشه.

نمی خوام دوباره رنجش او را ببینم و وضعی که باهاش خو کرده و اسمش "آرامش" هست برهم بخوره.

از من تشکر کرد و با نجابت تمام سرش را زیر انداخت و رفت.

نعمتهای خدا را شاکر باشیم و از درگاهش بخواهیم روزی برسه که هرکسی به راحتی و با هزینه کم به امکانات لازم برای معالجه و مداوا در کشور خودمون دسترسی داشته باشه و ناچار نباشه یک عمر بخاطر نداشتن پول یک نقص را تحمل کنه.

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 0:17 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 20:55 | لینک  | 

فروردین ۱۳۷۲- خیابان فردوسی

کتاب و دفتر و مدادش نشون میده دانش آموزه.  در کنار ترازوی فرسوده اش نشسته و منتظر مشتریه.

هر دو سه دقیقه ، کسی از کنارش رد می شه.

از هر چهار ، پنج نفر ، یک نفر پا روی ترازوش میذاره و سکه یا اسکناسی به او می ده.

دفتر و کتابش را روی یک تکه روزنامه  کنار ترازو  گذاشته و همینطور که زیر چشمی به عابرین نگاه می کنه گاهی یکی دو خط توی دفترچه اش می نویسه . چیزهایی هم زیر لب تکرار می کنه. مثل اینکه داره چیزهایی را از بر می کنه.

پولهاشو می شماره و توی جیبش میذاره. به روبرو به یه نقطه مبهم نگاه می کنه . انگار ماتش برده .

خیلی دلم می خواست بدونم توی دلش چی میگذره.

  با این سن کمش معلومه که نان آور یا کمک خرج یک خانواده است. شاید مادر یا پدرش بیمارند . شاید هم از نعمت داشتن اونها محرومه. شاید برادر یا خواهر کوچکتر از خودش داره . . . .

شاید هم اجاره خونه شون عقب افتاده .

چهره محجوب و مصممی داره. 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 18:15 | لینک  | 

۲۹/۷/۱۳۷۱

امروز پسرم با من از نمرات خوب ، پیشرفت درسی و از اینکه توی  مدرسه بعنوان سرگروه انتخاب شده صحبت کرد. از انگیزه هاش برام گفت.

گفت که دلش می خواد به بچه های ضعیف تر گروه ، آموزش بده تا اونا احساس ناراحتی نکنند و بین جمع شرمنده نشند.  گفت به فلانی که خیلی ضعیف تره بیشتر یاد میدم و...

روحیات زیبا و نهاد پاک و دوست داشتنی او را تحسین کردم و خدا را شکر کردم.

 بازهم صحبت کرد...... گفت امروز قبل از امتحان دعا کردم نمره هام بالاتر از همه بشه و نمره بقیه کمتر از من بشه که من سرگروه بشم.

گفتم : پسرم برای کسی بدی نخواه تا خدا هم برای تو خوبی بخواد.  تو برای همه خوبی بخواه تا خدا خوبی هارو بهت بده.

این باور منه. اما به خودم گفتم از این باورت چه فایده ای دیدی که داری به پسرت هم یاد می دهی؟ آیا بهتر نیست به او یاد بدی که مثل دیگران باشه و به اصطلاح "خر خودشو برونه" و "بار خودشو ببنده" و "مواظب کلاه خودش باشه" ؟

به یاد این گفته پدر بزرگوارم افتادم که همیشه می گوید : " عمل آدم اثر وضعی داره و اثر عملمون به خودمون برمی گرده."

 

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 16:23 | لینک  | 


نوشته شده توسط نجم در ساعت 12:56 | لینک  | 

امشب وقتی دخترکوچولوم گفت : " بابا ! می خوان تو بغلت بخوابم "

یاد تو افتادم.

اخه یک ساعت پیش براش  با تخم مرغ پخته و ماژیک و چسب و روبان  

یک عروسک پرنده درست کرده بودم. 

با اون انس گرفت و با نگاه پر از احساسش جمله بالا رو بهم گفت.

می خواست تشکرشو نشون بده .

گفت : "بابا ببخشید وقت شما را گرفتم"

توی این فضا بود که یادی از تو کردم .

 کی برای تو عروسک درست می کنه؟

و تو ، عواطف و محبت خودتو به کی نشون می دی ؟

در آغوش پدرانه کی می خوابی ؟

آرزو کردم کاش تو هم  اینجا بودی . با " تو"  های دیگه 

اینجا بودی و در شادی کودکانه و زیبای دخترم و در محبت من به او

سهیم می شدی و آسوده می خوابیدی

نه اصلا کاش بابای شهیدت زنده بود و در کنار او می آرمیدی .

غم من ، غم تنهایی تو است . غم سکوت و خلوت معصومانه

و حزن انگیز تو.

غم نیاز تو به محبت و نوازش پدرانه.

تو تنها نیستی . اگر من بتوانم غبار این غم را از چهره ات بزدایم

۲۷/۸/۱۳۷۰- ساعت ۰۲۰۰

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 2:10 | لینک  |