تبليغاتX
نگاه من
آنچه را می بینم، فکریاحس می کنم ومرا می رنجاندیاخشنود می کند می نویسم

۱۳۷۲/۶/۷ -  دختر زیبایی بود . چهره معصوم و پاکی داشت . ساعتی پیش جلوی باجه تلفن دیدمش. به شیشه باجه زد و به خانمی که داخل باجه بود گفت : لللطفا ززززودتتر " .

 فهمیدم لکنت زبان داره.  با شرم و حیای خاصی به خانم چادری  که کنار ما ایستاده و منتظر نوبت بود گفت : "وقتی می خوام تلفن بزنم باید سه چهار بار زنگ بزنم ...."

وقتی نوبتنش شد رفت داخل باجه. شماره گرفت و شروع کرد به صحبت کردن. هنوز چند لحظه نشده بود که یک نفر از راه رسیدو با اینکه نوبتش نبود ، زد به شیشه و گفت : "یالا خانوم. کار فوری داریم. "

هیجان زده تلفن را قطع کرد و از باجه اومد بیرون .  خانم چادری رفت توی باجه. دخترک آهسته به من گفت : "وقتی تلفن می زنم ..... برام سخته...." تعجب کردم که چرا این حرف را به من می زنه . به خودم گفتم شاید بخاطر موهای جو گندمی ام باشه. منو مثل برادر بزرگترش به حساب آورده .

قبلا فرزند یکی از همسایه هام و یک همکارم  همین مشکل را داشه اند. در این مورد تجربه داشتم . با لحنی آرام ، با عطوفت و طوری که فکر نکنه قصد ترحم دارم گفتم : "طبیعیه .... با تمرین برطرف می شه ."  انگار راحت تر شد . اضافه کرد : " به دکتر ... مراجعه کردیم. گفته ... نامه بنویس ، کتاب بخون، ...."

گفتم : "من هم همسایه و دوستی دارم. همین مشکل را داشت با تمرین کم شد ."   گفت:" دکتر ... همینو می گه."  یک لحظه به چهره اش نگاه کردم. قطره اشکی در گوشه چشمش برق می زد. انگار بغش گلوشو گرفته بود.  سعی می کرد پنهانش کنه. با اینجال عقده ای در دل داشت که وادارش می کرد حرف بزنه.

گفت : ...."مردم  مسخرم می کنن.  .... چند روز پیش می خواستم تلفن بزنم چند پسر مسخره ام کردند. .... یکی می گفت ... با اون حرف نزن نمی تونه جوابتو بده.و... مظلومانه گفت :.... تحملم تموم شده.... "

بنده خدا نمی دونست من هم تحمل شنیدن غمشو  ندارم. در دل خودم گفتم : خدایا چرا من با این روحیه، با این مسایل برخورد می کنم؟ چرا این دختر معصوم بین همه این آدم حرفشو به من زد ؟ وظیفه ام چیه؟ باید به او دلداری بدهم؟ باید بی توجهی کنم؟ یا اینکه تا گریه ام نگرفته بذارم برم؟

بعد از یک سکوت کوتاه با لحنی جدی گفتم :" خونسردی و اعتماد به نفس را به خودتون تلفین کنید. جواب دیگران را ندید. بگذارید هرچه دلشون می خواد بگن. با اخم و روی گرداندن مانع بشید. کلمات را دونه دونه و شمرده بگویید. ........

گفت :"وقتی بچه بودم برادرم مرا زد . غده اشکی ام پاره شد و ترسیدم و اینطوری شدم. ....

دوباره به داخل باجه رفت و شروع به تلفن زدن کرد. تازه حرف زدن را شروع کرده بود که خانمی از راه نرسیده به او خطاب کرد  که : "عجله کنین" !!!! دخترک حرفشو قطع کرد و گریه کنان از باجه اومد بیرون و به اونطرف خیابون داخل یک کوجه که احتمالا خونشون توی اون  بود رفت. هنگام خروج از باجه نگاهی به من کرد . نگاهی که تشریح ان در قدرت من نیست. پر از استمداد و اعتماد و حسرت بود. 

مثل نگاه دختری به پدر یا برادرش که می تواند محرم اسرار او باشد و به او اطمینان و اعتماد به نفس بدهد.

از ته دل براش دعا کردم.

ان شب بخاطر معصومیت این دخترک خیلی اشک ریختم.

نوشته شده توسط نجم در ساعت 22:35 | لینک  | 

این شبها رحمت دوست جاری است

مانند رود

مانند باران

اگر دلت لرزید ..... بغضت در گلو ترکید .... به یاد بیاور که کسی و کسانی محتاج دعایند

التماس دعا  

نوشته شده توسط نجم در ساعت 23:42 | لینک  |