تبليغاتX
نگاه من
آنچه را می بینم، فکریاحس می کنم ومرا می رنجاندیاخشنود می کند می نویسم

به این خواهر هم میهن هم تبریک می گویم

امیدوارم ایشان و همکارانشان هم موفق باشند

نوشته شده توسط نجم در ساعت 11:47 | لینک 

به ایشان هم تبریک می گویم و برایشان آرزوی توفیق دارم

نوشته شده توسط نجم در ساعت 11:45 | لینک 

به این خواهر هموطن تبریک می گویم .

فکر می کنم حضور خانمها در این عرصه های نو ، باعث می شود محیط اجتماعی مناسب تری ایجاد شود. چون اولا خانمها با حوصله تر هستند و ثانیا مسافران ناگزیرند بیش از پیش آداب اجتماعی را مراعات نمایند.  

نوشته شده توسط نجم در ساعت 11:26 | لینک 

امروز صبح طبق معمول سوار تاکسی شدم. بعد از دقایقی دو مسافر جوان ، یکی مرد و یکی زن که پشت سرمن نشسته بودند پیاده شدند.

راننده در حالیکه راه می افتاد و توی آیینه به عقب نگاه می کرد بدون مقدمه گفت : از هم جدا شدند. هرکدوم رفتند به سی خودشون.  

با کنجکاوی پرسیدم : کی ؟  گفت :" زن وشوهر بودند . می رفتند سر کار . اینجا پیاده شدند. یکی از اونور رفت یکی از اینور. لابد تا شب هم همدیگر را نمی بینند.  بچه شان هم توی خونه پیش مادر بزرگشه.  اونا رو تا شب نمی بینه. شب هم که می رسند خسته هستند و حوصله بچه ندارند. شاید بچه هم خوابیده باشه.

سکوت کردم. تا بفمم منظورش چیه. ادامه داد :" خانواده ها پاره پاره شده. بچه ها اینجوری بزرگ می شن. زنها و شوهر ها اینطوری برای نون دراوردن می دوند . اخرشم معلوم نیست چه بچه هایی پرورش بدن.  اونوقت می گیم اراذل و اوباش چرا زیاد شده.

اقای میان سال و جا افتاده دیگری که عقب نشسته بود گفت : "نتیجه اش می شه همین که امروز در جامعه می بینیم.  کم شدن عاطفه ها.  کم شدن انس و  الفت و  ارتباط آدمها. افزایش بیماری های روانی و قلبی .

تنهایی ادمها  و .....

وسط حرفشون بود که ناچار بودم پیاده بشم.

اگه می تونستم ساعتها می نشستم و در بحثشون شرکت می کردم.

واقعا داریم به کجا می رویم؟

 

نوشته شده توسط نجم در ساعت 15:19 | لینک